احساس گناه

نویسنده مشهوری با دوستش قدم می زد که پسرکی به جلو کامیونی در وسط خیابون دوید.
نویسنده به سرعت خودش را جلوی کامیون انداخت تا پسرک را نجات دهد
اما پیش از این که کسی بتواند به خاطر عمل قهرمانانه اش تحسین اش کند
سیلی ای به صورت پسرک زد و گفت : پسرم هرگز فریب ظاهر را نخور . تو را نجات دادم . فقط برای
این که نتوانی از مشکلات بزرگسالی ات فرار کنی
 
 
گاهی از نیکی کردن میترسیم . احساس گناه ما همیشه سعی می کند بگوید که با نیکوکاری صرفا می خواهیم دیگران را
تحت تاثیر بگذاریم . پذیرفتن این که سرشت مان نیک است . دشوار است .اعمال نیک مان را با طعنه و بی تفاوتی
می پوشانیم . انگار نیکی معادل ضعف است
 
میدونم تا حالا چندین بار شده که شما ها هم تو زندگیتون باچنین اتفاقاتی روبرو بشید ...
 
اما
.
.
.
.
بهتر کمی با خودمان صادق تر باشیم
/ 4 نظر / 2 بازدید
ماندانا

سلام خیلی نوشتهاتون قشنگن من از اون نوشته در مورد الکساندر فلمینک خیلی خوشم اومد [دست]واقعا آفرین

ماریا

سلام متنهاتون واقعا" بی نظیرند بخصوص لبخند خدا.برای بقیه نوشته هاتون منتظرم.مرسی.[گل]