زود قضاوت نکنیم !

 

 معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد : سارا ...
دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزش داری گفت : بله خانوم؟

معلم که از عصبانیتشقیقه هاش می زد ،تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و دادزد :

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویسو دفترت و سیاه و پاره نکن ؟؟ هـــا ؟؟؟ فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در موردبچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!

دخترک چونه‌ لرزونش رو جمع کرد...  بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت :

خانوم.... مادرم مریضه... اما بابام گفته اخر ماه بهشحقوق می دن ...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد .... اونوقت می‌شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه.... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پول موند برای من یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاکنکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می‌دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد .

/ 2 نظر / 5 بازدید
سحر

دلم گرفت:)

سحر

هستی تو تصادفی نیست تو با توانی ویژه و سرنوشتی ویژه پا به عرصه ی دنیا گذاشته ای