چند جمله زیبا

نفسم تنگ است ...

از مدرسه آمده بود.  نفس نفس میزد و می گفت: فکر کنم امروز آلودگی زیاد بوده.  همه خوشحال بودن.  گفتم برای چی؟ گفت: چون حتما تعطیله. کیارش خوشحال بود که حجم آلودگی بالاست و تعطیل می شود. همکلاسی هایش هم خوشحال بودند. این را می‌شد از تلفن های مکررشان به یکدیگر فهمید که از هم می پرسیدند رفتی توی بالکن نفست گرفت یا نه.

اگر گرفته مطمئن باش تعطیل می شود. سیاوش هم نشسته بود لب پنجره و می گفت کاشکی غبارش زیاد بشه تا خیالم راحت تر بشه که تعطیله.

یاد کودکی های خودم به خیر که اقلا به بهانه سپیدی درختان و نرمی برف تعطیلی را می خواستیم. ایستادنمان پای پنجره به امید باریدن بود. شب ها وقتی نور چراغ برق کوچه مان بارش تند برف را نشان می داد دلمان غنج می رفت.

آرزوی برف داشتیم و به غبار رسیدیم و سرب و دی اکسید کربن و ... .

غمی در دلم سنگینی می کند. این ها امروز آروزی گشاده دستی آسمان را ندارند. آروزی خستش را می کشند. شاید از همین روست که آسمان ایران اندازه نصف سال گذشته هم نباریده است.

ما که آرزوی برف داشتیم به رو سیاهی زمستانی که بویی از سرما نبرده اما خفه مان کرده از آلودگی رسیدیم. نسلی که آروزی آلودگی دارد ... وای ... .

نفسم تنگ است ...

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم