چند جمله زیبا

لاک پشت

می‌دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می‌‌خزید، دشوار و کُند؛ و دورها همیشه دور بودند.

لاک‌پشت تقدیرش را دوست نمی‌‌داشت و آن را چون اجباری بر دوش می‌کشید. پرنده‌ای در آسمان پر زد، سبک‌بال... ؛

لاک‌پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عدالت نیست. کاش پُشتم را این همه سنگین نمی‌کردی. من هیچ‌گاه نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی.

خدا لاک‌پشت‌ را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کُره‌ای کوچک بود.

و گفت : نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد... هیچ کس نمی‌رسد. چرا؟

چون رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندکی. و هر بار که می‌روی، رسیده‌ای. و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره‌ای از هستی را بر دوش می‌کشی؛ پاره‌ای از مرا.

خدا لاک‌پشت را بر زمین گذاشت.

دیگر نه بارش سنگین بود و نه راه‌ها چندان دور.

لاک‌پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتی اگر اندکی؛

و پاره‌ای از « او»  را با عشق بر دوش کشید.

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ،۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم