چند جمله زیبا

لبخند زدن را فراموش نکنید…

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت .

با اینکه ها آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ، دختر بچه طبق معمولِ همیشه ، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر که شد ،‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد ، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود .

با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می ایستاد ، به آسمان نگاه می کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می شد.

زمانیکه مادر اتومبیل  خود را به کنار دخترک رساند ، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید :

:" چکار می کنی ؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"

دخترک پاسخ داد:

" من سعی می کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می گیرد."

 

باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد.

در طوفانها لبخند را فراموش نکنید.

 

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

اهمیت وفای به عهد

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

 

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد!

 

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

فقر

میخواهم  بگویم،

فقر، همه جا سر میکشد،

فقر، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ...

فقر، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی، آن چیز پول نیست ، طلا و غذا نیست،

فقر، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی می‌نشیند،

فقر، تیغه های برنده ماشین بازیافت است،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند،

فقر، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند،

فقر، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود،

فقر،  همه جا سر میکشد،

فقر، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست،

فقر، روز را  " بی اندیشه" سر کردن است ...

«دکتر علی شریعتی»

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

جعبه کفش

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. درمورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:

یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد.

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند . وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.

پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد.

پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟ پس اینها ازکجا آمده؟

پیرزن در پاسخ گفت :

آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده‌ام !

 

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

راز آرامش و فراغت از اضطراب!

کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.  در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

ادامه مطلب
نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

تسلیت

"ای مالک!
اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی  فردا به آن چشم به وی نگاه نکن، شاید سحرگاه توبه کرده باشد و تو ندیده باشی."

فرارسیدن ایام شهادت مولی الموحدین، امیرالمومنین ، حضرت علی (ع) بر تمامی دوستداران حضرتش تسلیت باد.

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ریسمان ذهنی

شیوانا به همراه تعداد زیادی از شاگردان خود صبح زود عازم معبدی در آنسوی کوهستان شدند. ساعتی که راه رفتند به تعدادی دختر و پسر جوان رسیدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار جاده وقتی چشمشان به گروه شیوانا افتاد شروع کردند به مسخره کردن آنها و برای هر یک از اعضای گروه اسم حیوانی را درست کردند و با صدای بلند این اسامی ناشایست را تکرار کردند. شیوانا سکوت کرد و هیچ نگفت.
وقتی شبانگاه گروه به آنسوی کوهستان رسیدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شیوانا در جمع شاگردان سوالی مطرح کرد و از آنها خواست تا اثر گذار ترین خاطره این سفر یک روزه را برای جمع بازگو کنند. تقریبا تمام اعضای گروه مسخره کردن صبحگاهی جوانان کنار جاده را به شکل بازگو کردند و در پایان خاطره از این عده به صورت جوانان خام و ساده لوح یاد کردند. شیوانا تبسمی کرد و گفت:" شما همگی متفق القول خاطره این جوانان را از صبح با خود حمل کردید و در تمام مسیر با این اندیشه کلنجار رفتید که چرا در آن لحظه واکنش مناسبی را از خود ارائه ندادید!؟ شما همگی از این جوانان با صفت ساده لوح و خام یاد کردید اما از این نکته کلیدی غافل بودید که همین افراد ساده لوح و بی ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتی همین الآن هم بخش اعظم فکر و خیال شما را اشغال کردند. اگر حیوانی که وسایل ما را حمل می کرد توسط افساری که به گردنش انداخته شده بود طول مسیر را با ما همراهی کرد. آن جوانان با یک ریسمان نامریی که خود سازنده آن بودید در تمام طول مسیر بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کردید و آن صحنه ها را برای خود بارها در ذهن خویش تکرار کردید. شما با ریسمان نامریی که دیده نمی شود ولی وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازی خورده اید. و آنقدر اسیر این بازی بوده اید که هدف اصلی از این سفر معرفتی را از یاد برده اید.من به جرات می توانم بگویم که آن جوانان از شما قوی تر بوده اند چرا که با یک ادا و اطوار ساده همه شما را تحت کنترل خود قرارداده اند و مادامی که شما خاطره صبح را در ذهن خود یدک بکشید هرگز نمی توانید ادعای آزادی و استقلال فکری داشته باشید و در نتیجه خود را شایسته نور معرفت بدانید. یادبگیرید که در زندگی همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها کنید و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بیاندیشید. اگر غیر از این  عمل کنید. به مرور زمان حجم خاطراتی که با خود یدک می کشید آنقدر زیاد می شود که دیگر حتی فرصت یک لحظه تماشای دنیا را نیز از دست خواهید داد.

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم