چند جمله زیبا

نرود میخ آهنین بر سنگ

در اینکه انسان تا سنین بالای عمر می تواند تاثیر بگیرد و عوض شود،شک و تردید نیست، اما در این هم نمی توان شک کرد که گاه آدم چنان فطرت خود را فراموش می کند،که نقطه ی امیدی برای هدایت در آن باقی نمی ماند:

حکایتی را بخوانیم از گلستان سعدی

دزدان کاروانی را در سرزمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند،بازرگانان گریه و زاری پیشه کردند و خدا و پیغمبر را شفیع آوردند،اما فایده نبود:

چو پیروز شد دزد تیره روان/چه غم دارد از گریه کاروان

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود ،یکی گفتش از کاروانیان: که ای لقمان اینان را نصیحتی کن و موعظه ای گوی تا از مال ما دست بردارند که دریغ باشد چنین نعمتی که ضایع شود.

لقمان گفت: دریغ،که کلمه ی حکمت باشد با ایشان گفتن:

آهنی را که موریانه بخورد/نتوان برد از او به صیقل،رنگ

با سیه دل چه سود گفتن وعظ/نرود میخ آهنین در سنگ

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

پند لقمان حکیم

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی:

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

یک طرفدار

فقط میر حسین موسوی

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

گروه 99

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می­کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود. اما خود نیز علت را نمی­دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می­زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می­کرد، صدای ترانه ای را شنید.

به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می­شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: 'چرا اینقدر شاد هستی؟'

آشپز جواب داد: 'قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش­می­کنم تا همسر و بچه­ام را شاد کنم. ما خانه­ای حصیری تهیه کرده­ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…'

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.

نخست وزیر به پادشاه گفت : 'قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.'

پادشاه با تعجب پرسید: 'گروه 99 چیست؟؟؟'

نخست وزیر جواب داد: 'اگر می­خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!'

پادشاه بر اساس حرف­های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در کیسه را دید.

با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه­های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه­های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد. ولی واقعاً 99 سکه بود. او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست.

 فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق­ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد. اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد. آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند. آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند. او فقط تا حد توان کار می­کرد.

پادشاه نمی­دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.

نخست وزیر جواب داد: 'قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد.

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

قانون دانه

نگاهی به درخت ســـیب بیندازید. شاید پانـــصد ســـیب به درخت باشد که هر کدام حاوی ده دانه است. خیلی دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسیم «چرا این همه دانه لازم است تا فقط چند درخت دیگر اضافه شود؟»

اینجا طبیعت به ما چیزی یاد می دهد. به ما می گوید:

«اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند. پس اگر واقعاً می خواهید چیزی اتفاق بیفتد، بهتر است بیش از یکبار تلاش کنید.»

از این مطلب می توان این نتایج را بدست آورد:

-         باید در بیست مصاحبه شرکت کنی تا یک شغل بدست بیاوری.

-         باید با چهل نفر مصاحبه کنی تا یک فرد مناسب استخدام کنی.

-   باید با پنجاه نفر صحبت کنی تا یک ماشین، خانه، جاروبرقی، بیمه و یا حتی ایده ات را بفروشی.

-         باید با صد نفر آشنا شوی تا یک رفیق شفیق پیدا کنی.

وقتی که «قانون دانه» را درک کنیم دیگر ناامید نمی شویم و به راحتی احساس شکست نمی کنیم.

برای انتخاب یک رئیس جمهور مطلوب بایستی با 400 کاندیدا برخورد کنی تا نهایتا به میر حسین موسوی رای بدهی .

فقط موسوی

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

یک یا حسین تا میر حسین

سالها با عشق عادت کرده ایم

تیر و ترکش را زیارت کرده ایم

جنگ را مردانه طی کردیم ما

دشمن غدار پی کردیم ما

عشق ما در بند و دنیائی نبود

سرسری و سست و رویائی نبود

سالها در کنج عزلت زیستیم

با وقار و با شرافت زیستیم

درصف قوم ستمگر نیستیم

اکبر خویشیم و اصغر نیستیم

هان اشارت گیر گوش هوشمند

زان همه نامردمی ها گیر پند

آمدم تا عقده ی دل واکنم

رعد و طوفان عشق را برپاکنم

آمدم تا بر سر پیمان خود

جان فدای زاده ی زهرا کنم

در دل طوفان خطرها کرده ایم

همره آتش سفرها کرده ایم

هان پندارید خاموشیم ما

هر کجا چون چشمه می جوشیم ما

شهر خونین را خدا آزاد کرد

ساز و کارش "موسوی" آباد کرد

هاشمی هم در کنار" موسوی"

عشق را در آن زمان بنیاد کرد

"موسوی" فرزند محبوب امام (ره)

مردسختی ها و روز انسجام

مرد جنگ و مرد خون و آتش است

سربلند از هر خس و خار و خش است

از تبار سام و ایل و آرش است

صادق و بی عیب و بی غل و غش است

تاکه فرمانی ز رهبر می شنید

"موسوی" پروانه سان پر می کشید

با ولی عمری وفاداری نمود

با علی هم باب پیمان ها گشود

دشمنان از هیبتش در روزجنگ

زهره می کردند آب و عرصه تنگ

آمده تا آنچه می دانی کند

خدمت از ایران و ایرانی کند

 

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم