چند جمله زیبا

زندگی را به تمامی زندگی کن

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی.
همچون نیلوفری باش در آب،

زندگی در آب بدون غرق شدن در آب!
زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات،

ریاضیات وابسته به ذهن اند،
وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند،

زندگی سخت ساده است،
خطر کن،
وارد بازی شو،

چه چیز از دست می دهی؟

با دست های تهی آمده ایم،
وبا دست های تهی خواهیم رفت،

نه چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،
تا سر زنده باشیم،

تا ترانه ای زیبا بخوانیم،
وفرصت به پایان خواهد رسید!
آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !

مرگ تنها برای کسانی زیباست که،
زیبا زندگی کرده اند!
از زندگی نهراسیده اند،
شهامت زندگی کردن را داشته اند،
کسانی که عشق ورزیده اند،
دست افشانده اندو زندگی را جشن گرفته اند،

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

آموخته ام که

آموخته ام که :  همیشه کسی هست که به ما احتیاج دارد.

آموخته ام که :  هیچ وقت هیچ وقت قضاوت نکنم.

آموخته ام که :  انسان های بزرگ هم اشتباه می کنند.

آموخته ام که :  همیشه همیشه بخندم.

آموخته ام که :  هرگز نگذارم کسی عصبانیتم را ببیند.

آموخته ام که :  به انسان ها مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم.

آموخته ام که :  هرگاه که ترسیده ام ، شکست خورده ام.

آموخته ام که :  غرور انسان ها را هرگز نشکنم.

آموخته ام که :  هرگز وابسته کسی نباشم.

آموخته ام که :  زمان زیادی نیاز است تا من به آن شخصی تبدیل شوم که آرزویش را دارم .

آموخته ام که :   یا تو رفتارت را کنترل می کنی یا رفتار تو را کنترل می کنند .

آموخته ام که :   گاهی اوقات از کسانی که انتظار دارم در هنگام شکست مرا یاری کنند ، سخت ترین ضربه را خواهم خورد.

آموخته ام که :   گاهی اوقات حق دارم عصبانی شوم اما این حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم .

آموخته ام که :   زندگی را از طبیعت بیاموزم

چون بید متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت،  مثل صنوبر ، صبور ،مثل بلوط مقاوم ،مثل رود ، روان ،مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با کرامت باشم .

آموخته ام که :   اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ، خود نیز بایستی آن را ارسال کنم ....

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

عشق چیست و دوست داشتن کدامست؟

 

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را میگیرد
دوست داشتن بینایی میدهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

خودتو دست کم نگیر

یک مورچه ای بود در ولایت غربت که روزها می رفت به صحرا و گندم و جو جمع می کرد برای زمستان. یک روز که رفته بود برای جمع کردن غله، یک دانه گندم پیدا کرد و به نیش کشید و حرکت کرد به طرف لانه اش. ناگهان باد وزید و دانه گندم را از دست و دهان مورچه گرفت و با خودش برد.

مورچه به باد گفت:«ای باد تو چقدر زور داری»

باد گفت : « پدر آمرزیده، من اگر زور داشتم که برج های بالای شهر، راهم را سد نمی کردند»

مورچه گفت : «ای برج های بالای شهر، شماها چقدر زوردارید.»

برج ها گفتند: « ما اگر زور داشتیم که نیازی به مجوز شهردار نداشتیم.»

مورچه گفت:« ای شهردار تو چقدر زور داری.»

شهردار گفت:« من اگر زور داشتم که قوه قضاییه مرا دستگیر نمی‌کرد.»

مورچه گفت:« ای قوه قضاییه تو چقدر زور داری.»

قوه قضاییه گفت:« من اگر زور داشتم بعضی جراید از من انتقاد نمی‌کردند.»

مورچه گفت:« ای جراید شما چقدر زور دارید.»

جراید گفتند:« اگر ما زور داشتیم که کاغذمان گیر وزارت ارشاد نبود.»

مورچه گفت: «ای وزیر ارشاد تو چقدر زور داری.»

وزیر ارشاد گفت:« اگر من زورداشتم که محتاج رای اعتماد نمایندگان مجلس نبودم.»

مورچه گفت: « ای نمایندگان شماها چقدر زور دارید.»

نمایندگان گفتند:« ما اگر زور داشتیم که نیازمند رای مردم نبودیم.»

مورچه گفت: «ای مردم شما چقدر زور دارید.»

مردم گفتند:« ما اگر زور داشتیم بقال به ما جنس نسیه نمی داد.»

بقال گفت:« من اگه زور داشتم آفتاب ماست های مرا نمی ترشاند»

مورچه گفت:«ای آفتاب تو چقدر زور داری»

آفتاب گفت : « من اگه زور داشتم دختر کدخدا نمی گفت که تو در نیا من در آمدم»

مورچه گفت:« ای دختر کدخدا تو چقدر زور داری»

دختر کدخدا گفت:« من اگه زور داشتم که زن کشاورز نمی شدم»

مورچه گفت:« ای کشاورز تو چقدر زور داری»

کشاورز گفت:« من اگه زور داشتم که از ترس تو گندم هایم را توی انبار قایم نمی کردم»

مورچه یک کمی رفت توی فکر. بعد نگاهی به بازوهایش کرد،سینه اش را داد جلو و رفت به مزرعه. گوش باد را گرفت و پرتش کرد پشت کوه قاف ! بعد هم دانه گندم اش را برداشت وبرد به لانه اش !

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ز دنیا دل بریدن را بیاموز

گلم از خود رهیدن را بیاموز

به سر منزل رسیدن را بیاموز

 مجال تنگ و راهی دور در پیش

به پاهایت دویدن را بیاموز

زمین بی عشق خاکی سرد و مرده ست

به قلب خود تپیدن را بیاموز

جهان جولانگهی همواره زیباست

به چشمت خوب دیدن را بیاموز

 بیاموز، آفریدندت توانا

توانا، آفریدن را بیاموز

جهان طعم شراب کهنه دارد

به لبهایت چشیدن را بیاموز

 تو اهل آسمانی ای زمینی

به بال خود پریدن را بیاموز

صدایت می کنند از عالم عشق

به گوش جان شنیدن را بیاموز

نسیمی باش و از باد بهاری

سحرگاهان وزیدن را بیاموز

تو ابر رحمتی ، گاهی فرو ریز

ز اشک خود چکیدن را بیاموز

گذارت گر ز راهی پر گل افتاد

به دست خود نچیدن را بیاموز

به عاشق غمزه و غم میفروشند

تو از اول خریدن را بیاموز

سبک همواره بار زندگی نیست

به دوش خود کشیدن را بیاموز

کمانت می کند این بار سنگین

تو از اول خمیدن را بیاموز

 جهان از هر دو دارد ، شادی و غم

شکیب داغ دیدن را بیاموز

به دنیا دل سپردن نیست دشوار

ز دنیا دل بریدن را بیاموز

نیاسودن به دوران جوانی

به پایان آرمیدن را بیاموز

به جولان در سخن"سالک" مپرداز

دمی در خود خزیدن را بیاموز

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

موضوع اصلی را فراموش نکنید!

خانمی طوطی خرید، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت: این پرنده صحبت نمی کند. صاحب مغازه پرسید: آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطیها عاشق آینه هستند، آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. آن خانم یک آینه خرید و رفت.
روز بعد باز هم آن خانم برگشت، طوطی هنوز صحبت نمی کرد. صاحب مغازه پرسید: نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطیها عاشق نردبان هستند.
آن خانم یک نردبان هم خرید و رفت.
اما روز بعد باز هم خانم آمد. صاحب مغازه گفت: آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه! خوب مشکل همین است، به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسین همه را برمی انگیزد. آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت.
وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملا تغییر کرده بود. او گفت: طوطی مرد.
صاحب مغازه شوکه شد و پرسید: واقعا متاسفم، آیا او یک کلمه هم حرف نزد؟
آن خانم پاسخ داد: چرا! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که آیا در آن مغازه، غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

چتر لطف الهی

حکایتی از زبان مسیح نقل می‌کنند که بسیار شنیدنی است، می‌گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت‌های مختلف آن را بیان می‌کرد، آن حکایت از این قرار است:
«مردی بود بسیار متمول و پولدار، روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت، بنابراین پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر نماید، پیشکار رفت و همه کارگران موجود در میدان شهر را استخدام کرد و آورد و آن‌ها را در باغ به کار گمارد.
کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند، روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند، گرچه این کارگران تازه، غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آنها را نیز بکار گمارد، شبانگاه هنگامی که خورشید فرو نشست، او همه کارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدی یکسان داد، بدیهی است آنانی که از صبح به کار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند: "این بی‌انصافی است، چه می‌کنید آقا؟، ما از صبح کار کرده‌ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده‌اند، بعضی‌ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند، آنها که اصلاً کاری نکرده‌اند."
مرد ثروتمند خندید و گفت: "به دیگران کاری نداشته باشید، آیا انچه که به شما داده‌ام، کم بوده است؟"
کارگران یک صدا گفتند: "نه آنچه که شما به ما پرداخته‌اید، بیشتر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است، با وجود این، انصاف نیست که اینهایی که دیر رسیدند و کاری نکردند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته‌ایم."
مرد دارا گفت: "من به آنها داده‌ام زیرا بسیار دارم، من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارایی من کم نمی‌شود، من از استغنای خویش می‌بخشم، شما نگران این موضوع نباشید، شما بیش از توقعتان مزد گرفته‌اید پس مقایسه نکنید، من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می‌دهم، بلکه می‌دهم چون برای بخشیدن بسیار دارم، من از سر بی‌نیازی است که می‌بخشم."»
سپس مسیح گفت: "بعضی‌ها برای رسیدن به خدا سخت می‌کوشند، بعضی‌ها درست دم غروب از راه می‌رسند، بعضی‌ها هم وقتی کار تمام شده است، پیدایشان می‌شود، اما همه یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می‌گیرند."
خداوند استحقاق بنده را نمی‌‌نگرد، بلکه دارایی خویش را، او به غنای خود نگاه می‌کند، نه به کار ما، از غنای ذات الهی جز بهشت نمی‌شکفد، باید هم اینگونه باشد، بهشت، ظهور بی‌نیازی و غنای خداوندی است.

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

گمراهی

به حضرت موسی (ع) وحی شد که شش چیز را در شش جایقرار دادم، مردم در شش‌جای دیگر به دنبال آن می‌گردند:

۱- من آسایش را در بهشت خلقکردم، مردم در دنیا به دنبال آن می‌گردند.

۲- من رفعت و بزرگی را در تواضع قراردادم، مردم در تکبر آن را می‌جویند.

۳- من عزت را در بیداری شب قرار دادم، مردم دردربار سلاطین طلب می‌کنند.

۴- من دعای مستجاب را درغذای حلال قرار دادم، مردم درسروصدا دنبال می‌کنند.

۵- من علم را در غربت قرار دادم، مردم در وطن جست‌وجومی‌کنند.

۶- من رضای خود را مخالفت با نفس قرار دادم مردم انرا در نفس خود جستجومیکنند  .

 

 

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

چوب تعادل

روزی عارف کبیری در خانه اش نشسته بود، پیرمردی از روستایی دور به دیدن او آمد و گفت:

"ای قدیس! چه گویم که به خدا برسم و محبوب او شوم؟!"

عارف نگاهی به او کرد و گفت: "خوش بگذران، با شادی ات خدا را نیایش کن!"

لحظاتی بعد مرد جوانی به حضور عارف رسید و گفت: "چه کنم تا به خدا برسم؟"

عارف گفت: "زیاد خوش گذرانی نکن!"

جوان تشکر کرد و رفت. یکی از شاگردانش که آن جا نشسته بود گفت: "استاد بالاخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه!"

عارف گفت: "سیر و سلوک روحانی و رسیدن به حضور حق مانند بندبازی است که چوبی در دست دارد گاهی آن چوب را به طرف راست و گاهی به طرف چپ می برد تا تعادل خود را روی بند نگه دارد.

آن چوب را چوب تعادل گویند!"

به خاطر بسپار: تعادل و میانه روی یگانه راه حصول به خلوت حق می باشد!

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

عشق حقیقی

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادندزن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

 از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم...

 

 چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

 

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

 

 در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد ..

 

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم