چند جمله زیبا

داستان کشور کار

این داستان کشوری است که بسیار بد آب و هوا و ناامن است و زندگی در آن بسیار سخت و مشقت بار است و محدودیتهای زیادی در آن وجود دارد ولی برعکس از نظر کسب کار و درآمد یک مکان خاص و استثنایی است و موقعیتهای بسیار خوب و طلایی برای کسب و کار وجود دارد ولی هر کس فقط یک بار آن هم با یک ویزای محدود می تواند در آن کشور زندگی و کار کند و بعد باید به کشور خود باز گردد و در کشور خود با ثروتی که در انجا اندوخته است یک زندگی خوب و رویایی را شروع کند زیرا در غیر از آن کشور هیچ موقعیتی برای کار در کشور خودشان وجود ندارد . اساسی ترین نکته زندگی در آن کشور این است که افرادی که در آن کار می کنند در آمد خود را فقط از طریق حساب بانکی می توانند به حساب خود در کشورشان واریز کنند زیرا بر اساس قوانین آن کشور هیچ کس نمی‌تواند چیزی جز یکدست لباسی که بر تن دارد از آن کشور خارج کند و هر چیزی غیر از آن را با خود داشته باشد در فرودگاهای آن کشور توقیف می شود و این اشتباهی است که اکثر افرادی که در آن کشور کار می کنند مرتکب می شوند و این قانون کلی را فراموش می کنند و می خواهند همه در آمد خود را بصورت طلا و پول و اجناس مختلف از آن کشور خارج کنند که همه آنها در فرودگاه توقیف می‌شود وفقط با یکدست لباس راهی شهر ودیار خود می شوند و باید بقیه عمر خود را با فقر و در آتش حسرت فرصتهای از دست رفته بگذرانند . این داستان زندگی ما در این دنیاست که محدود است ولی آن را نامحدود تصور می کنیم سخت است ولی شیرین تصور می کنیم فرصت انوختن است ولی آنرا هدر می دهیم. و برای زندگی اصلی و جاودانه خود هیچ نمی اندوزیم .تا در آخرت سر افراز و سربلند باشیم و این قانون کلی را فراموش می‌کنیم که از این دنیا جز یک کفن نمی توانیم ببریم در حالی که هزاران بار با چشم و گوش تن دیده و شنیده ایم ولی هیچ گاه با چشم و گوش جان ندیده ایم و فراموش می کنیم هر آنچه در این دنیا می‌اندوزیم مال همین دنیاست و فقط اعمال ماست که می ماند چه خوب و چه بد و چه خوب است که خوب باشد و بماند .
نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

داستان معنوی

روزى لرد ویشنو در غار عمیقى در کوه دورافتاده‏اى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثیر قرار گرفته بود که خود را به پاى ویشنو انداخت و از او خواست که او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد که به استادش خدمت کند. ویشنو با لبخند سرش را تکان داد و گفت: "مشکل‏ترین کار براى تو این است که بخواهى با عمل، تلافى چیزى را بکنى که من آن را رایگان به تو داده‏ام". شاگرد به او گفت: "خواهش مى‏کنم استاد! اجازه دهید که افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ویشنو موافقت کرد و گفت: "من یک لیوان آب سردِ گوارا مى‏خواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى که از کوه سرازیر مى‏شد، با شادى آواز مى‏خواند.
پس از مدتى به خانه‏ى کوچکى که در کنار دره‏ى زیبایى قرار داشت رسید. ضربه‏اى به در زد و گفت: "ممکن است یک پیاله آب سرد براى استادم بدهید؟ ما سانیاس‏هاى آواره‏اى هستیم که در روى این زمین خانه‏اى نداریم". دخترى شگفت‏زده در حالى که نگاه ستایش‏آمیزش را از او پنهان نمى‏کرد به آرامى به او پاسخ داد و زیرلب گفت: "آه... تو باید همان کسى باشى که به آن مرد مقدس که در بالاى کوه‏هاى دوردست زندگى مى‏کند، خدمت مى‏کنى. آقاى محترم ممکن است به خانه من آمده و آن را متبرک کنید". او پاسخ داد: "این گستاخى مرا ببخشید ولى من عجله دارم و باید فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از این‏که شما خانه‏ى مرا برکت دهید ناراحت نمى‏شود، زیرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستید به کسانى که شانس کم‏ترى دارند، کمک کنید". و دوباره تکرار کرد: "لطفاً فقط خانه‏ى محقر مرا متبرک کنید. این باعث افتخار من است که مى‏توانم از طریق شما به خداوند خدمت کنم".
داستان بدین ترتیب ادامه یافت. او به نرمى پذیرفت که وارد خانه شده و آن را متبرک سازد. پس از آن هنگام شام فرارسید و او متقاعد گشت که آن‏جا بماند و با شرکت در شام غذا را نیز برکت دهد. از آن‏جایى که بسیار دیر شده بود و تا کوه نیز فاصله زیادى بود و در تاریکى شب ممکن بود که آب به زمین بریزد، موافقت کرد که شب را در آن‏جا بماند و صبح زود به سوى کوه حرکت کند. اما به هنگام صبح متوجه شد که گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مى‏توانست فقط همین یک بار به آن دختر در دوشیدن شیر کمک کند بسیار خوب مى‏شد، زیرا از نظر لرد کریشنا گاو حیوان مقدسى است و نباید در رنج و عذاب باشد.
روزها تبدیل به هفته‏ها شد و او هنوز در آن‏جا مانده بود. آن‏ها با یکدیگر ازدواج کردند و صاحب فرزندان زیادى شدند. او بر روى زمین خوب کار مى‏کرد و در نتیجه محصول فراوانى نیز به دست مى‏آورد. او زمین بیش‏ترى خرید و به زودى آن‏ها را به زیر کشت برد. همسایگانش براى مشورت و دریافت کمک، به نزد او مى‏آمدند و او به طور رایگان به آن‏ها کمک مى‏کرد. خانواده ثروتمندى شدند و با کوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بیمارستان‏ها جایگزین جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمین شد. نظم و هماهنگى بر زمین‏هاى بایر و غیرقابل کشت حکمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى که در آن سرزمین وجود داشت به گوش مردم رسید، جمعیت زیادى به آن‏جا روى آوردند. در آن‏جا خبرى از فقر و بیمارى نبود و مردان به هنگام کار در مدح و ستایش خداوند آواز مى‏خواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از این‏که آن‏ها به او تعلق داشتند خوشحال بود.
روزى به هنگام پیرى، همان‏طور که روى تپه کوچکى در مقابل دره ایستاده بود، راجع به آنچه که از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فکر مى‏کرد. تا جایى که چشم کار مى‏کرد مزرعه‏هایى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از این وضع احساس رضایت مى‏کرد.
ناگهان موج عظیمى از جزر و مد در برابر دیدگانش تمام دره را دربرگرفت و در یک لحظه همه چیز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسایگان، همه از میان رفتند. او گیج و حیران به مردم که در برابر دیدگانش از بین مى‏رفتند خیره شده بود.
و سپس او ویشنو را دید که در سطح آب ایستاده است و با لبخندى تلخ به او مى‏نگرد و مى‏گوید، "من هنوز منتظر آب هستم". و این داستان زندگى انسان است...

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

یه دل میگه...

یه دل میگه نشم عاشق کس . یه دل میگه میمیرم بی نفس
یه دل میگه برمو و یه دلم میگه خو کن به قفس
یه دل میگه پر رنگ و ریاست . یه دل میگه این رویای ماست
یه دل میگه بگمو و یه دلم میگه فردا به ماست
یه دل میگه پر از عشقم هنوز
یه دل میگه که بساز و بسوز سرکن بی فروغ خو کن به دروغ این عمر دو روز
یه دل میگه پر از عشقم هنوز
یه دل میگه که بساز و بسوز سرکن بی فروغ خوکن به دروغ این عمر دو روز.

یک بوم دو هوا خسته ام به خدا نیمخوام و میخوام بشم از تو جدا
رویای عزیز تردید و گریز بی عشق نمیتونم به خدا
یک بوم دو هوا خسته ام به خدا نیمخوام و میخوام بشم از تو جدا
رویای عزیز تردید و گریز بی عشق نمیتونم به خدا.


سلطان قلبم بی تو سرابم آلوده ی فکر ناجور و تردید
برگرد و از من عشقی بنا کن کانون روحم به عشق تو لرزید

یه دل میگه نشم عاشق کس . یه دل میگه میمیرم بی نفس
یه دل میگه برمو و یه دلم میگه خو کن به قفس
یه دل میگه پر رنگ و ریاست . یه دل میگه این رویای ماست
یه دل میگه بگمو و یه دلم میگه فردا به ماست
یه دل میگه پر از عشقم هنوز .


یه دل میگه که بساز و بسوز سرکن بی فروغ خو کن به دروغ این عمر دو روز
یه دل میگه پر از عشقم هنوز
یه دل میگه که بساز و بسوز سرکن بی فروغ خوکن به دروغ این عمر دو روز...

 

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

نشانه

 راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

فرشته نگهبان(طنز)

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:

- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی .

مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید .بهر حال نجات پیدا کرده بود . به راهش ادامه داد .به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت :

- ایست

مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد .بازم نجات پیدا کرد .مرد پرسید تو کی هستی ؟ و صدا جواب داد من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فکری کرد و گفت :

-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی ؟

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شرط عشق

 شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

 

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

پاره آجر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.

  پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. "برای اینکه شما را متوقف کتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ".

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد .... 

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! 

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند. 

این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه! 

 

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

چند نکته مفید

چنان زندگی کن که وقتی فرزندانت در مورد عدالت،توجه و راستی فکر میکنند به یاد تو بیفتند .

همه لباسهایی را که در طول سه سال گذشته نپوشیده ای به مستمندان ببخش .

شجاع باش و حتی اگر شجاع نیستی به آن تظاهر کن، هیچ کس نمیتواند تفاوتی بین آنها قایل شود  .

شوخی کن و لطیفه بگو اما برای سرگرمی و تفریح،نه برای آزار و اذیت دیگران .

هیچ گاه سالگرد ازدواجت را فراموش نکن .

در حد توان مالی و زمانی خود از یک موسسه خیریه حمایت کن .

به فرزندانت نشان بده که به آنان اعتماد داری .

شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن زیرا 90 درصد خوشبختی تو به این تصمیم بستگی دارد .

از بکار بردن عبارتهای طعنه آمیز خودداری کن .

به خلوت فرزندان خود احترام بگذار و قبل از ورود به اتاقشان در بزن .

گوش دادن را بیاموز گاهی اوقات فرصتها بسیار آهسته در میزنند .

هیچ گاه به مقدسات بی حرمتی نکن .

اجازه نده تلفن در لحظات مهم زندگیت خللی ایجاد کند. اگر تلفنی وجود دارد فقط برای آسایش و راحتی توست .

برنده و بازنده خوبی باش .

هنگامی که خستگی و افسردگی را در صورت کسی میبینی هرگز آنرا به زبان نیاور .

در خلوت انتقاد کن .

هیچ گاه تحت تاثیر نخستین برخورد خام نشو .

برای پیروزی در جنگ اصلی، شکست در نبردهای کوچک را مشتاقانه بپذیر .

به قولت پایبند باش .

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

توماس ادیسون

ادیسون در سنین پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می‌کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود . هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود .در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط جلو گیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است . آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود .پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند . پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر میبرد . ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی ؟ می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است ! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است . وای ! خدای من، خیلی زیباست!  کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید.  کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت نظر تو چیه پسرم؟پسر حیران و گیج جواب داد : پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟پدر گفت : پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید . مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد . در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکــر می کنیم . الان موقع این کار نیست . به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت . توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراعات بشریت یعنی ظبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع نمود .

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

چه کسی مانع پیشرفت شماست؟

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

 «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»
مانع پیشرفت
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

تقدیر الهی

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند . بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .

گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ، حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه . میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟
مرد پاسخ داد : نه .

حضرت فرمود : چرا ؟
گفت :
آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم .
نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

عشق و گذر زمان

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند . شادی -غم -غرور- عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما  عشق  می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را
ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا
کثیف خواهی کرد.
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!
غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی
سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود
را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش
را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
نویسنده : سید هادی حسینی امین : ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

اهل جهنمی یا بهشت؟

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

آزموده های مادر ترزا

مردم، اغلب، نامعقول و غیر منطقی و خودخواه هستند؛ باری، آنها را ببخش
اگر مهربان باشی، مردم تو را به خودخواهی و داشتن اغراض پنهانی متهم می کنند؛ باری، همچنان مهربان باش
اگر آدم موافق باشی، دوستانی غیر صادق و دشمنانی صادق به دست خواهی آورد؛ باری، از موفقیت دست برندار
اگر صادق و صمیمی باشی، مردم تو را فریب خواهند داد؛ باری، همچنان صادق و صمیمی باش
آنچه سالها صرف سازندگی آن می کنی دیگران در یک شب از بین می برند؛ باری باز هم سازنده باش
اگر شادی و آرامش داشته باشی، بعضی ها به تو رشک خواهند برد؛ باری، شاد باش
کارهای خوبی را که امروز انجام می دهی، اغلب فراموش خواهد شد؛ باری کارهای خوب انجام بده
بهترین چیزها را که داری ببخش، شاید که کافی نباشد؛ باری، بهترین را ببخش
در یک کلام، همه اینها بین تو و خدای توست؛ باری، هرگز بین تو و دیگران نبوده است.

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

می خواستم دنیاراتغییردهم

برسنگ قبرکشیشی چنین نوشته شده بود:آن هنگام که جوان بودم
وفارغ ازهمه چیزوتخیلم مرزومحدوده ای نمی شناخت درسرآرزوی
تغییردنیارامی پروراندم. بزرگتروخردمندترکه شدم دریافتم جهان
تغییرناپذیراست پس افق اندیشه ام رامحدودترکردم وبرآن شدم تا
تنهاکشورم راتغییردهم. امااین عملی نبود. پس ازسالهازندگی وتجربه
آخرین تلاش نومیدانه خودراصرف تغییرخانواده ام کردم اماافسوس
آن ها نیزکه نزدیک ترین کسان به من بودندتغییر نکردند. اکنون که
دربسترمرگ آرمیدهام به ناگاه حقیقتی رایافته ام .
تنها اگرخودم راتغییرداده بودم آن گاه نمونه ای می شدم برای اعضای
خانواده ام تا آنان نیز خودراتغییر دهند . با انگیزه و تشویق آنها چه بسا
که کشورم نیزاندکی اصلاح می شد. شاید می توانستم دنیاراهم تغییر بدهم!

نویسنده : سید هادی حسینی امین : ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم